خدای عادل من سلام
امروز اومدم باهات درد دل کنم البته می دونم خودت همه
حرفهایی را که میخواهم به بزنم میدونم میخواهم امروز داستان
زندگی خودم را برات بگم میخواهم توی دلم را خالی کنم اخه
من تاحالا برای کسی داستان زندگی خودم راتعریف نکردم اخه
بابام همیشه میگفت درد دل هایت را به ادم های بی غم
نگوچون اونا باورنمیکنند من به هیچ کس نگفتم ولی توی دلم
سنگینی میکنه میخواهم از موقعی که به دنیا اومدم برات بگم
ولی اون موقع کوچک بودم چیز زیادی یادم نمیاد فقط می تونم
بگم که مادر من وقتی با بابام ازدواج کرده بابام یک زن دیگه
داشته ووقتی من به دنیا اومدم بابام 2سال بعد از مامانم جدا
میشه که بعد1سال هم میگند مامانم اومده پیش تو من
ازمامان خودم یک خواهر دیگه هم دارم یعنی فقط من وخواهرم
هستیم البته اون خواهرم هم تا موقعی که با یکی عروسی
کرد اونقدر اذیت شده که الان دلش مثل سنگ شده ولش کن
خداجون باقیش را وقتی به اونجا رسیدم برات تعریف میکنم از
کوچیکیم میگم بابا از اون خانوم اول خودش14تا بچه داشت
وقتی کوچک بودم همش اون داداش هایم که مات اون مامانم
بودند همش به زور بهم کار میگفتند واگه انجام نمیدادم همش
میزدنم حتی اونقدرمیزدنم که یک بار میخواستم بیام پیش تو
ولی بابام بردم بیمارستان اونجا دکتر خیلی مهربون بود بهم
گفت چرا اینجوری شدی منم وقتی بهش گفتم که داداشام
زدنم اونم برام گریه کرد وچندروز منو همونجا نگه داشت ولی
یک روز بابام اومد ومنو برد هرچی به اون دگتر مهربون گفتم نذار
برم خونمون اخه اون داداش هام همش میزننم گفت من دیگه
نمیتونم اینجا نگه دارمت اخه توخوب شدی بابات هم اومده
دنبالتاون گفت با بابات حرف زدم که دیگه نذاره داداشات بزنند
ولی وقتی رفتم خونمون وبابام به داداشام گفت که اینقد اینو
نزنید رفته به دکتذه گفته وقتی بابام رفت سرکار اون داداشام
بازم زدنم اخه بابام ساعت5صبح میرفت سرکار وقتی هم بر
میگشت من خواب بودم یا اگه بیدار بودم وبهش میگفتم فرداش
بیشتر میزدنم خدا جونم این اشکام نمیذاره بقیشو بهت بگم
ولی باز میام باهات حرف میزنم ازت ممنونم خداجونم که به
حرفام گوش میدی و دل منم خالی میشه من میرم بخوابم تا
صبح برم سرکار باز میام پیشت خداجونم