تبليغاتX
دل نوشته های یک کودک خیابانی




                                                       دل نوشته های یک کودک خیابانی                                     

         
 
درد و دل
 
نويسندگان
 
آثار تاريخي يك عاشق
 
دوستان عاشق تنها
 
وضعیت من در یاهو
 
آمار وب
 
طراح قالب:
 
لوگو دوستان
 
موزیک و سایر امکانات
 
 

سلامی 2باره
 

دوستان وهمراهان عزیز سلام

از اینکه مدتی نبودم عذرخواهی دارم یک عمل جراحی داشتم

که تمام شد ویک سری مشکلات دیگه

دوباره شروع میکنم وتا ۲ماه دیگه که سربازم مینویسم

 به امید دیدار همه 


 
نويسنده: کودک خیابانی مورخ: 87/04/08 در ساعت:
    |+|

وصیت نامه
  سلام

سلامی به تمام عاشقان که اومدند ومنو دلداری دادند ا

ین وصیت نامه یک کودک خیابانی است

یک بیکس یک بچه خیابانی میخواهم خودمو از

این دنیا راحت کنم فقط از همه شما میخواهم منو دعا کنید

یاحق


 
نويسنده: کودک خیابانی مورخ: 86/12/14 در ساعت:
    |+|

دوباره سلام خدا جونم
 
 

سلام خدای مهربون

 

میدونم بچه بدی هستم وچند وقت نیومد اخه حالم خوب

 

نبود یکم مریض بودم ولی سعی میکنم از این به بعد به

 

موقع بیام اومدم مابقی داستنم را برات تعریف کنم این چند

 

وقت خیلی دلتنگ بودم مخصوصا برای این دوستای گلم

 

که میاند اینجا واینهارا میخونند خیلی دوستای خوبی

 

هستند اینجا در حظور تو از همشون معذرت خواهی میکنم

 

تاجایی برات تعرف کردم که دوستم اومد پیش تو حالا باقی

 

شو برات تعریف میکنم بعد از اینکه دوستم اومد پیش تو

 

مامورای شهرداری نمیذاشتند کسی اونجا بخوابه همه

 

مونده بودیم کجا بریم تا اینکه یکی از بچه ها گفت یک

 

خونه سراغ دارم که مال کسی نیست وخالی است

 

بیشترش هم خراب بود گفتیم شبها میریم همونجا

 

میخوابیم روزها میرفتیم کار میکردیم شبهاهم میرفتیم

 

میخوابیدیم تا مدتی خوش بودیم بعد 2تا از بچه ها رفتند

 

دنبال کارهای خلاف یکی از بچه ها گفت باید از اینها

 

جدابشیم چون ماراهم میخواند مجبورکنند کار خلاف کنیم

 

ماهم رفتیم بیرون ازاون خونه یک پارک پیداکریدیم که

 

میشد شبها بخوابیم گفتیم همین جا خونمون باشه

 

تابستونها که مشکل نداشتیم ولی زمستونها خیلی سرد

 

بود همش سرما میخوردیم ولی زود میرفتیم دکتر یک

 

دکترمهربون بود ازمون پول نمیگرفت حتی پول برای

 

داروهامونم میداد تا2سال که تو بیمارستان بود هوامونو

 

داشت تا اینکه ازاون بیمارستان رفت ولی بعضی وقتها

 

میومد بهمون سرمیرد خیلی هم مهربون بود ماهمه باهم

 

بودیم تا به سن نوجوانی رسیدیم خداجونم باقیشو میام

 

برا بعدا تریف میکنم اخه الان باید برم حرم

 

مهربون خدا دوستت دارم

 

 


 
نويسنده: کودک خیابانی مورخ: 86/12/03 در ساعت:
    |+|

 

فرا رسیدین سالروز شهادت

 

دردانه ی  امام حسین

 

بانو3ساله دختر یتیم

 

حضرت رقیه(ص)

 

را بهتمام شیعان تسیلت

 

جهان عرض مینمایم

 


 
نويسنده: کودک خیابانی مورخ: 86/11/23 در ساعت:
    |+|

به نام خدایی که پناه ما بیپناهان است
 

مهربون خدای من سلام

 

خداجونم میدونم بچه بدب هستم ودیر میام ولی خودت که

 

ازدرد دام اگاهی خودت میدونی چرا نتونستم بیام میخواهم

 

باقی داستانم را برات تعریف کنم بعداز اینکه داداشام ازخونه

 

بیرونم کردند منم مجبورشدم توخیابونا بخوابم تا چند وقت

 

اول که هیچ کاری بلدنبودم مجبوربودم از مردم پول بگیرم

 

شبهاهم کنار خیابونا بخوابم تا اینکه یکی از همون بچهاییی

 

که مثل من خونه نداشت بهم گفت چرا کار نمیکنی منم

 

گفتم بلد نیستم منوبرد در یک مغازه برام یک واکس و2تا

 

فرچه خرید وبهم یاد داد کفشای مردم راواکس بزنم منم

 

دیگه ازمردم پول نگرفتم کار کردم وپول کارمو میگرفتم تا

 

زمستون با همون دوستم وچند تا دوست دیگه که پیداکرده

 

بودم خوش بودیم زمستون که شد هواخیلی سرد بود ماهم

 

مجبور بودیم بخوابیم تا اینکه یک شب یکی ازدوستام مریض

 

شده بودوقتی بردیمش بیمارستان چون پول نداشتیم قبول

 

نکردند دوتم تا 2روز مریض بودنه میتونست بره سرکار نه

 

میتونس راه بره به هرکسی هم گفتیم پولنداد ببریمش

 

دکترتا اینکه روز سوم که ازخواب بیدارشدیم دوستم اومده

 

بود پیش توبهترین دوستم بودخداجونم چرا چراهمه همه

 

چیزو باپول قبول دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا وقتی پول نداشته

 

باشیم باید اون دوستم کنار خیابون بمیره؟؟؟؟؟اونم یک ادم

 

بود کسی که ما مثل داداش میدونستیم یک داداش کوچک

 

همش 9سالش بود چرا خداجونم اونم مثل مابود گناه اونم

 

مثل ما این بود که پول نداشت وقتی که شهرداری اومده

 

بود جنازشو ببره انگار داشت اشغال میبرد خداجونم اشکام

 

دیگه نمیزاره بیشتر بگم میرم تا توحرم دلموخالی کنم دفعه

 

بعد میام بقیشو برات میگم دوستت دارم خدا


 
نويسنده: کودک خیابانی مورخ: 86/09/20 در ساعت:
    |+|

غم خوار من خدا
   

خدای غمخوار من سلام

 

 

خداجونم بازم سلام منو ببخش اگه بعضی وقتها دیر میام اخه یکم مریض بودم

 

وسرکارم بودم میخوام باقی داستان خودمو برات تعریف کنم برای هرکس که

 

تعریف کنم باورنمیکنه ولی توکه خودت دیدی وباور میکنی برای همین من فقط

 

برای تو تعریف میکنم چون میدونم خودت همه را میدونی ومیدونی دروغ نمیگویم

 

حالا دوباره شروع می کنم اون موقعی که بابام میرفت سرکار منم دوست داشتم

 

باهاش برم تا این داداشام نزننم ولی بابام میگفت تو کوچیکی نمی تونم تورو

 

باخودم ببرم اون موقع من 6سالام بود همش دوست داشتم زود بزرگ بشم تا با

 

بابام برم سرکار تا کسی منو نزنه ولی نمیشد تا وقتی که رنمیرفتم مدرسه

 

همش کتک میخوردم موقعی هم که رفتم مدرسه معلم کلاسمون وقتی دید

 

همش بدنم زخمه ازم پسید که چرا بدنت زخمیه من همه چیزو بهش گفتم اون

 

بهم گفت منو جای مامانت بدون خیلی هم مهربون بود وهمیشه به بابام میگفت

 

این توی درسهاش ضعیفه بذارید 2ساعت بیشتر باشه تا من کمکش کنم به

 

همین بهانه منو دیر می فرستاد خونه تا کمتر کتک بخورم وقتی هم جایزه از

 

مدرسه میگرفتم خواهرام ازم میگرفتن چون بابام که پولش نمیرسید برای همه

 

بخره اوناهم به زور ازمن میگرفتن منم به معلممون میگفتم اونم  مثل همون چیزی

 

که جایزه گرفته بودمو برام میخرید وتوی مدرسه میداد بهم وقتی هم میخواستم

 

برم خونه میدادام دست معلممون بهم میگفت بابات که نمیتونه برای 10تا

 

دخترو4تا پسرها بخره اوناهم ازاون میخواستند برای همین میگرفتمن ازم ولی

 

معلمون میگفت اشکال نداره وقتی که میرفتم مدرسه همه چیز ازیادم میرفت

 

هرچی هم میزدنم ولی توی مدرسه  اصلا کسی نمیزدم همه باهام مهربون بودن

 

منم درسامو میخوندم معلممون هرجا اردو بود منو میبرد وخودش پولشو میداد اخه

 

اگه به بابام میگفت بابام میگفت نمیخواد بری پول ندارم بدم برای همین خودش

 

میبردم همیشه بهم میگفت درس بخون تا به داداشات ثابت کنی که مرد هستی

 

واونا یک روز اکاراشون پشیمون بشن همش دوست داشتم اون مامانم بودوهمش

 

پیش اون بودم اونم بهم میگفت تو جای پسرمی ولی حیف شد اخه وقتی

 

میخواستم برم کلاس سوم بابام اومد پیش تو واون داداشام منو نذاشتند برم

 

مدرسه تااینکه یک روز بهشون گفتم میخوام برم مدرسه درس بخونم اونا هم

 

گفتند غلط کردی تو تو این خونه اضافی هستی بورو گم شو از خونه بیرون ومنو

 

دیگه توی خونه راه ندادند خوداجونم  بذار بافیشو بعدا برات تعریف کنم اخه الان

 

هوا خیلی سرده منم باید زود برم بخوابم تا صبح برم سرکار  ولی باز میم وباقیشو

 

تعریف میکنم ممنونم خداجونم که به حرفام گوش میدی

 

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــتدارم خــــــــــــــــــــــــداجونــــــــــــم

 


 
نويسنده: کودک خیابانی مورخ: 86/09/20 در ساعت:
    |+|

خدای مهربون وعادل سلام
 

خدای عادل من سلام

 

امروز اومدم باهات درد دل کنم البته می دونم خودت همه

 
حرفهایی را که میخواهم به بزنم میدونم میخواهم امروز داستان

 

زندگی خودم را برات بگم میخواهم توی دلم را خالی کنم اخه

 

من تاحالا برای کسی داستان زندگی خودم راتعریف نکردم اخه

 

بابام همیشه میگفت درد دل هایت را به ادم های بی غم

 

نگوچون اونا باورنمیکنند من به هیچ کس نگفتم ولی توی دلم

 

سنگینی میکنه میخواهم از موقعی که به دنیا اومدم برات بگم

 

ولی اون موقع کوچک بودم چیز زیادی یادم نمیاد فقط می تونم

 

بگم که مادر من وقتی با بابام ازدواج کرده بابام یک زن دیگه

 

داشته ووقتی من به دنیا اومدم بابام 2سال بعد از مامانم جدا

 

میشه که بعد1سال هم میگند مامانم اومده پیش تو من

 

ازمامان خودم یک خواهر دیگه هم دارم یعنی فقط من وخواهرم

 

هستیم  البته اون خواهرم هم تا موقعی که با یکی عروسی

 

کرد اونقدر اذیت شده که الان دلش مثل سنگ شده ولش کن

 

خداجون باقیش را وقتی به اونجا رسیدم برات تعریف میکنم از

 

کوچیکیم میگم بابا از اون خانوم اول خودش14تا بچه داشت

 

وقتی کوچک بودم همش اون داداش هایم که مات اون مامانم

 

بودند همش به زور بهم کار میگفتند واگه انجام نمیدادم همش

 

میزدنم حتی اونقدرمیزدنم که یک بار میخواستم بیام پیش تو

 

ولی بابام بردم بیمارستان اونجا دکتر خیلی مهربون بود بهم

 

گفت چرا اینجوری شدی منم وقتی بهش گفتم که داداشام

 

زدنم اونم برام گریه کرد وچندروز منو همونجا نگه داشت ولی

 

یک روز بابام اومد ومنو برد هرچی به اون دگتر مهربون گفتم نذار

 

 برم خونمون اخه اون داداش هام همش میزننم گفت من دیگه

 

نمیتونم اینجا نگه دارمت اخه توخوب شدی بابات هم اومده

 

دنبالتاون گفت با بابات حرف زدم که دیگه نذاره داداشات بزنند

 

ولی وقتی رفتم خونمون وبابام به داداشام گفت که اینقد اینو

 

نزنید رفته به دکتذه گفته وقتی بابام رفت سرکار اون داداشام

 

بازم زدنم اخه بابام ساعت5صبح میرفت سرکار وقتی هم بر

 

میگشت من خواب بودم یا اگه بیدار بودم وبهش میگفتم فرداش

 

بیشتر میزدنم خدا جونم این اشکام نمیذاره بقیشو بهت بگم

 

ولی باز میام باهات حرف میزنم ازت ممنونم خداجونم که به

 

حرفام گوش میدی و دل منم خالی میشه من میرم بخوابم تا

 

صبح برم سرکار باز میام پیشت خداجونم


 
نويسنده: کودک خیابانی مورخ: 86/09/20 در ساعت:
    |+|

به نام خدا
   

خدای خوبم بازم سلام

میدونم پسر بدی بودم و چندروز نیومدم ولی ببخشیدیکم کار

 

داشتم ولی نمازو میخوندم دعا هم میکردم دعا میکنم منو ببخشی

 

خدای خوبم امروز ناراختم اخه شهادت امام جعفر صادق(ع)است

 

ومیخواهم به تمام مردم دنیا تسلیت بگویم خدای خوبم بعدش هم

 

میخواهم ما بقی داستان زندگی دوستومو تعریف کنم دوستم گفت

 

بعد از اینکه اون مرده بهش کمک کرد تا یک سال هرچی کمک

 

میخواست اون مرده بهش میکرد ولی اونم خونشو عوض کرد و اون

 

دیگه ندیدش میگه بعدش کار میکردو شبها هم کنار خیابون

 

میخوابید تا اینکه یک ادم بزرگم میاد اونجا وکارمیکنه میگه اون

 

همش پولاشو ازش میگرفته واگه بهش نمیداده نمیذاشته اونجا

 

کارکنه اونم که جای دیگرو بلدنبوده مجبور بوده بهش بده تا اینکه

 

اون مرد بزرگه همه پولاشو میگیره ودیگه نمیاد اونجا و اون

 

نمیدونسته چکار کنه اخه کاری بلد نبوده وهمش 11سالش بوده

 

میگه نمیدونستم باید چکار کنم چندروزی اصلا نتونسته بوده غذا

 

بخوره اخه پول نداشته تااینکه یک مغازه دار بهش یاد میده که

 

کفشهای مردم را واکس بزنه تا مردم هم دست مزدشو بدند تا

 

بتونه برای خودش غذا بخره اونم همین کارو میکنه تا اینکه بعد ۱

 

سال با ما دوست میشه ولی دیگه به ادم بزرگا بزور پول نداده اخه

 

مگه اونا نمیدند  که اون خودش برای غذا خریدن داره کارمیکنه؟چرا

 

ازش پولاشو میگرفته ولی دوستم هیچ وقت ازشون گله نداشته

 

اخه اونم میگه خدا خودش برام می رسونه منم بهش گفتم خدای

 

ما بزرگه مارو می بینه ما توی این دنیا مسافریم وقتی بریم خونه

 

خودمون اونجا دگه نمی خواهد کارکنیم چون پیش بابا وماما نمون

 

هستیم خدا هم هست خدای عزیز من من دیگه برم دنبال دوستم

 

بریم بحوابیم تا فردا دوباره بریم سر کار باز میام وداستان خودمو

 

برات تعریف میکنم البته خودت میدونی ولی میخواهم باهات درد دل

 

کنم اخه جز تو کسی را ندارم خدای خوبم ازت  خواهش میکنم

 

همه مریض ها رو شفا بده به همه هم بگو که مادیونه وبد نیستیم

 

اخه یکی به من گفت شما برای شهر ضررردارید وباید بمیرید اخه

 

مابه اوناچه کار داریم؟مگه ازشون پول گرفتیم؟ یا بهشون حرف بد